کشکول عشق

گل
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

بشارتی هست تو را از عیار  ، تا بصیرت یابی ؛

از این پیمانه شرابی که ارغوانیست و شیدایت کند بنوش

بگویمت که جهان را ایزد منان بر حساب و کتاب بنیان نهاد ، و خود را در هر ذره ای عیان نمود  تا تو را به دیدار خود مفتخر ساخته باشد.

هر آینه چشم بصیرت یابی و دلت را روشن از وجود او ، چشمت به جمال او منور خواهد شد. اکنون آیتی از جمال بی مثالش را بر تو عیان خواهم ساخت تا در شاخه گلی نظاره کنی آن محبوب را.

شرفیاب شو در حضور شاخه گلی و گلبرگ هایش را به تماشا نشین ، لیکن از دیده دل ، آراسته  او را خواهی یافت ، افراشته و خجسته و نگاه بر آفتاب و ملکوت و مهر آفرین ، که ساده و محجوب به تحسینت وادارد و عطر و رنگ هایش را بدون حاجتی بر تو عرضه نماید ، و خدایت چنین باد.

نزدیکتر شو ، آوندهایش را بنگر تا چشمه هایش سرمستت کند ، زندگی آنجاست روی گل ، و آنگاه که پژمرده باید از درون گلی دیگر خلق خواهد کرد ، و چنین باد خدایت.

اکنون بدان راز خار گل را که آن هم زیباست و سراسر درس ، که گل را خار باید که خار روی گل ، خصم دونان است و بداندیشان تا گلی را نچینند ، و خدایت چنین باد.