کشکول عشق

بال پرواز
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳
 

همیشه گفتم و گویم تو بال پروازی ، دستهایت مهربان و همیشه چون رازی

 نسیم دل انگیز و مایه نازی، خلاف نگفته ام که زاده حوا و مهر و اعجازی

گفتم تماشاگه رازی بخوانمت به دعا، فرشته نبودی ولی حدیث بهشتی

 سکون و شفایی، تو در نگهم همیشه زیبایی، به هر هنرم همیشه پیدایی

هزار حاجت رندی چو من، به زمزمه ای و نگاهی و دستان مهربان تو امیدوارند.

تو نیازی، بسان نماز که مومن سرگشته در پی آن است، تو آیه های کتاب وجودی  هرآنچه زخم خوردم ،هرآنچه کشیدم ز زحمت و رنج، تمام خستگی ام را، فقط برای تو گفتم تو را که یافتم،سرودم هرآنچه که بودم،گشودم تمام رازم را.

چرا برای تو گفتم؟ تو تا اوج یارای رفتن داری، تو تا سرچشمه عشق صفای گفتن داری ،رهایم مکن، مرا تو معشوقی، مگو که سرودم برای تو از عشق خالی است. بیا برای فرهادت، تو غرق شیرین باش، تو تلخی ما را قرین شیرین کن .

اگر که من مرید پائیزم و اندر هوای زمستان و سرمایم، تو گرمی جانم بمان و شمع حضور

بهار دل انگیز و غنچه ای گل باش، شفایم ببخش و امید و مرهم دل باش .

که رود سرنوشت جاریست، خلاف سرنوشت نمی توان رفتن .

بیا به زندگیم جاری باش که زندگی ام با تو غرق زیبایئست...