کشکول عشق

جزا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
 

غلام دیوانه را ، به بنـد و زنجیــــر کن
گناه خلق جهـــــــان ، بریز بر روی ما
به کفر خود آگهم تو مفتی شهر شو
چه ترسم ازسرزنش به اوج دارم بکش
بگو به پیر و جوان که ما چها کرده ایم
اگر نشدکامیاب دلت همی زاین عذاب
ولی اگر کینه ات ،دوباره شد شعله ور
اگر که آرام شد ، دلت از این حاصلت

 

اگر خوش آید دلت، که لعن و تکفیر کن
تنم بکن چاک چاک چو طعمه شیر کن
قلم به دستت بگیر ، جزا تو تحــریر کن
ببر به بازار شهر ، بخند و تحقیـــــر کن
گناه خود را مگو ، به توبه تطهیــــر کن
به چوب خشکیده ای به مرده تعزیرکن
تنم بسـوزان به کین ، و رفع تقصیر کن
برای عمرت بس ست برقص وتفسیرکن