کشکول عشق

در لابلای ذهن
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱
 

دیشب صفحات ذهنم را ورق می زدم، فریاد دل را شنیدم، با من گفت  : کاش می شد در گذرگاه زندگی آدمیان ناسپاسی نباشد، کاش می شد صبح که چشمانمان را می گشائیم در اعماق واژه های گنگ و موهوم پریشان نباشیم، چقدر خوب بود که با موسیقی دلنواز خلقت با ترنم آواز آسمان و طبیعت، صبح را آغاز می کردیم، کاش می شد شب ها بجای افسوس و نگرانی از روز بعد،خوبی هایمان را با ستاره های آسمان می شمردیم و روزمان را مرور می کردیم.

حالا دوست عزیز برای خودم و تو می نویسم، درست تصاویر را بنگر ببین معمار هستی چقدر رنگ ها را به هم آمیخته چقدر مهربانی با آن گره خورده تا لحظه ها را برای من و تو بسازند، ولی ما هنوز راز زیستن را نیاموخته ایم. زمان برای من و تو برق آسا می گذرد ، با شتاب و بدون وقفه ، اما ما هنوز از تاریکی بیرون نیامده ایم .پس باید دانست و عمل کرد، نگریست و لذت برد از موسیقی آفرینش، از کلمه کلمه غزل هایی که مدام در آسمان ها برای ما می سرایند. اصلا بیا با هم در کنار شاخه ای گل چند لحظه تأمل کنیم برای یکبار هم شده همراه گذر عمر به تماشای باشکوه زیستنش لحظه ها را سپری کنیم.

مطمئن باش آرزوهای کوچک و بزرگ من و تو را همین شاخه گل برآورده خواهد کرد، خواهد گفت که زندگی با همه پیچیدگی هایش چقدر زیباست، یا بیا پروانه ای را نظاره گر باشیم، آرام و غرق سکوت صدای قلبش، پر پروازش با همه لطافت عشق زیستن را برای من و تو فریاد می زند ، آن هم با عمری به کوتاهی هیچ که دارد، اما با این وصف تو را تا سرزمین عشق رهنمون خواهد شد.

پس مطمئن باش،سرود یأس نسرای و خود را چنان مشکن که چونان پر کاهی اسیر دست طوفان شوی، چنان خود را در آتش نزن که خاکسترت خضاب دست اهریمن و اهریمن صفتان باشد،چنان باش چون ماهی دریای عشق، آزاد  و رها تا بیکران های اقیانوس شنا کن با طراوت و با شکوه. و اما اگر تنهایی، اگر اسیر غم غربتی فریادی از باغ احساست بیرون ریز تا گلستانت هوس خزان نکند آنگاه معنی دوست داشتن را گم نخواهی کرد و بی اغراق تا بی نهایت مهر و تا درگاهی جاودانگی خواهی شتافت.