کشکول عشق

در پیچ و خم های عاشقی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

یارب تو بسوز این تنم را، تا آنکه نسوزم آن صنم را، اندیشه من فرو و پست است، اما چه کنم که روح من هم، از دیدن او همیشه مست است. در پیچ و خم های عاشقی آواره شده ام، انتظارم به سر آمده، آیا به من خواهی گفت از کدام راه گام بردارم تا به میخانه عاشقان رسم؟  کارم شده توقف در  دو راهی های این راه پر پیچ و خم، اینطور که پیداست این راه را برای من مقصدی نیست .هرگاه که فکر می کنم رسیده ام یا در حال رسیدنم دستی سینه ام را در کنار دو راهی می کوبد. بله: همین تنی که در بی زمانی می تازد در هزار توی زمانه می گرید، همین وجودی که در خلوت دل به معشوق راز دل می گشود، در کوچه پس کوچه های تنهائیش آتش بر برگ و بر ریشه اش می فشانند و حالا بر این  کاغذ می نویسم که باید بسوزی، چرا که اگر عاشقی داغ جگرسوزاست معشوق کمال عشق است، بسوز که صبحگاهان تو، که طلوع عشق بود حالا غروب غمبارتوست، و می نالم و می نویسم ،نسیم صبح من که پر پرواز پرندگان را نوازش می کرد در گل سرخ صبح محو شده و حالا دیگر هیچ پرنده ای برایم نغمه شروع صبح نخواهد سرود، و حالا کاملاً هویداست که معشوق ز ما خسته است، از چه روست این حالت نمی دانم و باز منم و غریبی، منم در گوشه عزلت و تنهایی، بله منم و عمر بی پایان. ای عشق اگرمی خواهی ترکم کنی بکن، اما قطرات اشک خون آلود دلم را هم بنگر، بنگر چقدر سرگردانم، باور دار اگر نسیم پائیز بودم ، دزدانه نوازشت می کردم، ای کاش به جای انوار خورشید یا بجای نور ماه بودم تا تماشایت خجالت زده ام نمی کرد. این چه معادله ایست از این روزگار نمی دانم، این چه معمای لاینحلی است، جوابش را نیافتم، فقط به یک چیز ایمان دارم. عشق من از آسمان است و جلوه هایش را فقط من می بینم، بله فقط من و بس و فقط می توانم برایش بنویسم ،من و زیبائیش را می بینم، درک می کنم، حس می کنم و آتش عشق که حلاوتی به طعم بهشت است تا اعماق جانم را می سوزاند. بله روزگار رازهای شگفت انگیزی دارد، نمی شود گفت کاش او را هرگز نمی دیدم، نمی شود بیان کرد کاش دلبسته عشق نبودم، ولی اینها همه حرف است .عشق چنان با صلابت است که همه چیز را متلاشی می کند و مانند سیلی خروشان همچنان می تازد و عشق جای پایش را بر پهنه قلب حک می کند، چنانکه حذف یا محو آن غیرممکن وفنا نشدنی است و عشق گرد قدم هایش ،در نگاه و زیبائیش در خون ساکن دائمی است، و حالا زیر همین نور ماه، کنار این زاینده رود خروشان، کنار این زمزمه روح نواز با موسیقی طرب انگیز آفرینش، و قسم به شب های سردی که یادش تنم را گرمی بخشیده او را بهتر از جانم می خواهم، من از هیچ کس و هیچ چیز هراس ندارم و راحت برایش می نویسم. ای عشق تو خوبی، صبوری، نگاهت آسمانیست باورت گنجایش همه تلخی ها و ناکامی ها و در د  دل های مرا داشته ای  و حتی اگر تو مرا ننگری ،من در اعماق وجودم همیشه دریایی برای نگرش تودر دیده ام دارم و همه اینها که نوشتم برای آن نگاهیست که دیگر برق نگاه قبل را ندارد، لبخندش همیشگی نیست و فحوای کلامش از عمق جان نمی آید.پس ای معشوق من عمق نگاهت را برمن جاودانه کن.