کشکول عشق

نامه ای تا بیکران ها برای تو و آنها که با توأند ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

 

می دانم که خیلی سخت است که نه دیگر آوازی بخوانم، و نه غزلی زمزمه کنم، ولی اکنون برآنم باز بنویسم. اما این بار نه فقط برای تو، برای دو نفر یا حتی بیشتر، برای آنهایی که هر روز صبح، احساساتشان را آب و جارو میکنم، آنهایی که به کوچه پس کوچه های خاطراتشان، به دروازه های قلبشان، و به تاریکی ها و روشنی های وجودشان قدم گذاشتم، و بی گمان اسم مرا از شیشه های قلب بخار گرفته شان پاک کرده اند. مقصودم تو نیستی، اما می خواهم تو بخوانی و نجوا کنی و اگر فراموشم کردی که خواهی کرد، نامم را از آن شیشه محو نکنی، چرا که ستم کشیده ای را بیش از این ظلم روا  نیست، و حالا فرصتی است تا عشق را برایت ترجمان کنم.

توصیفی از آنچه آموخته ام و تو آن را برای شاگردانت تدریس و ترسیم کن، خودت هم از آن بهره ای بر ،تا  مأوایی برای جاودانگی عشق داشته باشی ، و حتی مرگ را پایان آرزوها ندانی، و حالا عشق، جادوگری افسون گر ، از قصه های بلند احساس است. حقیقتی است تنها ، با نشانی به رنگ رویاها، جاری و سیال و روان، که راه را بی هیچ چون و چرایی پیدا می کند،  مانند نهالی  بدون اقبال،مثل فصل بهار جوانه زدن را آغازمی کند. یکایک افق ها را می گشاید، غربت ستاره ها را خنده باران می کند، و در دل معشوق ،آتشی باندازه کیهان بنا می نهد، گاهی مانند پروانه ای، روی گلبرگ های احساس و شقایق ها و نیلوفرها ،برای آسایش معشوق بیداری می کند.

شبنم ها را به رنگ ارغوان تقدیم یار کرده و بال هایش را بوسه باران می کند، آنگاه بر اومی تابد، آه و ناله می کند ، و وصل و ناز و کرشمه آن شیدا را طلب می کند، آن است عشق که عزیزترین چیزهاست در روی زمین، و مریدی معشوق، پس هر کار کند برای عشق زیانبارنیست، و حال مرا بگوش باش که شرط سعادت عاشق، ثمره محبت معشوق است، و علامت قبولی آن ،در اطاعت از معشوق، که ما به آن پایبند بوده و هستیم ،و حال همین مرا بس،  که تمام لحظات شیرین زندگیم را از معشوق دارم، و آن لحظه ها  را می ستایم.

و حالا قلب من حکایتی بی پایان از عشق را در خود نهفته دارد ،که با کلماتی آهنگین و موزون، سرشار از احساسم برایت ترسیم می کنم، و تو هم با واژه هایی از عمق جان خود،تلفیق کن و شاگردانت را تعلیم ده، که همانند اسلاف گذشته محبت را بیاموزند، و سلامت تندیس محبت را خدشه دار نکنند، تو خودت هم این واژه ها را آویزه گوش ساز ، تا بضاعت عاشق را روزگاری بردار نگردانی، پس تو که معشوق منی، آسمان روح منی، چشمانت برایم سراب نیست، دریاست،اقیانوس بیکران آرزوست، کوچکترین احساس تو در همه نوشته هایم تا ابدیت نخواهد گنجید، نازنین! نگاه تو آرامش من تا انتهای جاودانگیست، دل همیشه با توست، گل عشق تو تقدیم همه محبت های هستی به من است،  که هیچ کس قادر به پژمردن آن نیست، و حالا تو معشوق منی، مقصود و منظور منی، تو طبیبی، که ثانیه های واپسین زندگی به دردم رسید.

و اینک که می نویسم نگاهم در نگاه توست ،انگشتان تو قلبم را می فشارند ،تا من حکایت بی پایان عشق تو را بنگارش درآورم، تا من صداقت تو را سلامت وجودم کنم، و این است که من آموخته ام .گرمای تو را با هیچ خورشیدی معاوضه نکنم، تو  ماندگارترین عطر و شمیم گل های هستی را تزریق خونم ساخته ای ،تا افشره خوشبوی عشق، از جزء جزء سلول هایم تراوش کند، پس آنان را بیاموز ،که رسم عاشقی و محبت ، بدست آوردن فرصت ها نیست، چرا که عشق و مهر و محبت و دوست داشتن که وامی بیش نباشد و مشتی صبر و شکیبایی و سالک شدن در بر نداشته باشد،  هیچ ارزشی در بر خواهد داشت و سرابی بیش نیست، و باز هم به آنان بیاموز ، که اهداف عشق دنیای فرضیات نیست.

عشق مانند آینه صاف و شفاف و زلال است، درخشان و همیشه مایل به نور، پس اهداف عشق را طوری بیاموز و بیان کن ،که دیگران هم قادر به فهم آن باشند. آری خسته شدی، دانستم اما باز هم گوش کن، عشق بی انتهاست، غم را به دل راهی نیست، من با کلمات زندگی نمی کنم، من روی طوفان عمل زندگی می کنم، هراسی از شکست هم مرا نیست ، از دارائیم که همان عاشقی است لذت می برم ،آرام آرام راه را می پیمایم، همیشه راه هست، من به آنانی که مهر را از من دریغ می کنند و دریغ کردند ،ناسزا نخواهم گفت، چون به سرعت برق و باد  ، روزهای عمر می گذرند،  و ما را تا سرانجام راهی نیست، هرچه بود گذشت، قلبی دارم که می تواند دوست داشته باشد ، و در حسرت دوست داشته شدن تپش داشته باشد،  و برای دل های عاشق پیامی به رنگ مهتاب بفرستد.

پس چه با من باشی یا که نه، مرا عاشقی به این  باور رساند که باید سوخت، خاکستر شد، تا جایی که دیگر وجودم سرشار از عشق باشد.