کشکول عشق

گذار عمر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
 

در برگ برگ دفتر خاطراتم همه چیز شفاف و پیداست ،ممکن است برای بعضی ها

اندکی نامفهوم باشد ،شاید این نوشته را تکراری بدانید ،اما  بدنیست باز هم  یادآوری

باشد،باید دوستانم بدانند روزهای نه چندان دور از گذشته ام وهم انگیز در سکوت و

شبهای تاریکم در فریاد وزمزمه هایی که معنی آن را خودم میدانم وبس،گاهی گریسته ام

که جای چکیدن اشکهایم روی صفحات هویداست ،هرگاه جای چکیدن اشکهایم راتماشا

می کنم به تمناها وارزوهایی که برآورده نشده اند می اندیشم ودر خیالم باز هم

آرزوهایم را مرور می کنم تانا امیدی در وجودم ریشه نگیرد،باز هم شکیبایی می کنم

ومیدانم گاهی فصل خزان وزمستان اندکی سردتر وطولانی تر میشود اما این فصل به

بهار خواهد رسید،باید جرعه ای از شراب عشق نوشید آرزوها رااز یاد نبرد وهمواره در

گذار عمر امیدوار بود آنگاه وصال نزدیک خواهد بود ،دوستانم بدانند دیروز ودیروزها

گذشتند امروز را دریابیم ،حال را به قال نفروشیم نگذاریم سرمای زمستان به عزلت و

خمودگی دچارمان سازد،زمستان باهمه سختی وسرما می تواند زمانی باشد برای

درکنار هم بودن درمامنی گرم بادلهایی گرم وامیدواروقلمه زدن افکار واندیشه های

ناب تا دربهار شکوفا شوند،اکنون لحظه ای گوش کن صدای پای بهار می آید