کشکول عشق

آب حیات
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
 

 

صیــــــد دل ازتوکه دارم زرودینارچه سود
گر هلاکم کنی و گر بدهــــی آب حیات
آنچنانم من ازین عشق که هرصبح وسحر
قلم از دست نیفتاده و از خـواب گریخت
طلبم نیست سلیمانی و دیهیم و کـلاه
خون جگر گشته غلام زاین همه پروازخیال

 

شربت لعل لبت اینلب خشکیده گشود
هردو ازکوزه معشوق حیاتـست و وجود
این دل دلشـــــده آید به قیام و به قعود
جوهر اشک ببین برغزلم هست شهود
خرقه راهم بستان وبنشین گفت وشنود
باورم کن که بریدم همــــه بند و قیــود