کشکول عشق

سوسن وپروانه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

سوسن آزاده ای،دید که پروانه ای         بی سر و سامانه ای،گوشه ویرانه ای

سوخته بال و پرش،نیست یکی دربرش   خاک جفا بر سرش،لرزه کند پیکرش

اشک زآن گل چکید،ساقه قدش خمید      دود ز آهش دمید،ناله وافغان کشید

رفت به میخانه ها،بر در بتخانه ها            گفت به میخواره ها،قصه وافسانه را

گفت به آن شمع هور،روشنی بزم وشور   این چه مرام است ونور،دوست بودازتودور

شمع چوپروانه نیست،مطرب این بزم کیست ،رونق نورت زچیست،عاشقی ظاهریست

شمع چوحرفش شنید،اشک زچشمش چکید ،جامه مستی درید،رنگ زصورت پرید

آتش ازاو سرد شد،جان وتنش درد شد        رسته دل ازبند شد،رنگ رخش زرد شد

گفت که باهم رویم،تابه حضورش رسیم      جان وفروغش دهیم،یک تن ویکدل شویم

شمع وگل ولاله گان،سوسن وفرزانگان        سرهمه بر آسمان،رقص وسما آن چنان

جمله یاران به پیش،دربر همراه خویش       با جگر وقلب ریش،ما همه یک جمع وکیش

شمع چو پروانه شد،وارد ویرانه شد            حامی پروانه شد،نامی این نامه شد

گفت به آن شاپرک،توشهی اندر فلک          آمده ام ای ملک،با همه یاران کمک

خیز که باهم رویم،درپی مستان شویم       ماهمه چون یک تن ایم،یک سخن اندرلبیم

رقص تودر گرد هور،جمع کند غرق شور        گرتونسوزی به نور،شمع شود در فتور

بزم رباب و شراب،بی تو ندارد صواب          محفل ما چون سراب،ما همه همچون حباب

درد تو چون دردماست،خنده توقندماست    تو نفست آشناست،بر دل ما ماجراست

چون که شنید آن نگار،شاپرک گلعذار         حرف دل آن فکار،بال کشید از حصار

نغمه وآواز کرد،زمزمه با ناز کرد                  بند ز خود باز کرد پرزدن آغاز کرد

حال تو ای طرفه دوست،حرف غلامی نکوست  عزلت توازچه روست،خیزبیاسوی دوست

گر تو بنی آدمی،خیز برو یک شبی           آب بزن بر تبی،یا بزدا یک غمی