کشکول عشق

کیمیای خوشبختی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤
 

پاسی از شب گذشته ، سکوت سنگینی در اینجا حکمفرماست ، انگار تمام ستاره ها هم در خوابند  و تنها پلک های بی قرار من باز و منتظر نوشتن . تلاش میکنم آرام باشم و خواب را از خود دور ، تا محبت وصمیمت عشق را به تصویر بکشم ، هرچند ثانیه ها سرعت می گیرند تا صبح پدیدار گردد.

شب هائیست که آرام نخوابیده ام به دنبال آرزوهایم راه ها را طی میکنم ، اشک هایم مسیر قدم هایم را باطراوت می سازند  ، عاشقم ، می خواهم از جاده مهر و محبت عبور کنم ،می خواهم بیاموزم چگونه ستایش کنم عشق را  تا ستایشم عشق و صفای ملکوتی خلق کند تا فقط و فقط نفس ها و قدم ها و نگاه ها و دعاهایم آسمان وجود اطرافیانم را بیاراید و مجبور نباشم با زبانم دل های بندگان خدا را از ذکر عشق باز دارم.

می خواهم ورد زاینده عشق را با ترسیمی زیباتر و صدای چک چک بارانش را با ترنمی رساتر نجوا کنم و  ذکر آوایم ستایش عشق باشد ، در مسیر عشق قدم میزنم تا تجلی زمان و مکان را دریابم تا خواسته هایم را به مشیت دوست واگذار کنم ، جرعه ای از این شراب ارغوان نوشیده ام و آغاز مستی ام را درک میکنم و گل های باغچه دلم شکوفا شده اند و هر لحظه تازه تر ، جنگ ها را پشت سر گذاشته ام ، بوی باروت و دود از نفس هایم گریخته اند ، دریچه های عقلم را بسته  و پنجره قلبم را گشوده ام ، مهر و صفا و صداقت را همراه نسیم صبا در قلبم حس می کنم ، نسیم را روانه باغ سرنوشتم می سازم تا گلهای باغچه ام پژمرده نشوند که از هجوم پاییز زرد که همه وجودم را خزان ساخته بود در امان باشند ، شعله های جنگ را که وجودم را هم به آتش کشیده بود اطفا کرده ام ، چلچله ها در وجودم به پرواز درآمده اند تا فاتح قله های بلند باشند.

بلبل وجودم از قفس آزاد شده و به جای آه و فغان روی شاخسار گل ها نغمه سرایی می کند ، اکنون غریبانه سر بر روی شن های داغ سرزمینم نمیگذارم و گرمای وطنم را در دل و جانم جای می دهم ، اشک هایم برای طراوت است نه داغ عزیزانم . درود بر صلح و درود بر آزادی ، اکنون زاده بهارم از زمستان گذر کرده ام ، اکنون هم تماشایم و هم تماشاگه چرا که از اندوه برون آمده ام و می دانم کیمیای خوشبختی در صلح و آشتی است.