کشکول عشق

تا پیش خدا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

من از دور دست های بی نهایت آروزها می نویسم، آموخته ام سکوت ها را بشکنم و فریاد بزنم.

 یاد گرفته ام فاصله ها را کم کنم. باز گردم به زمانه کودکی و غرق در رویاها، چیزی بگویم یا بنویسم تا شاید مرهمی باشد بر دلتنگی هایم، امروز سهم خودم را از زمان می خواهم زمانه ای که قدّار بود. روح و تنم را زیر چکمه هایش لگدکوب کرد آهای زمانه به حرفم گوش فرادار، تو که مرا  محکوم به حبس ابد خود ساخته ای اشک هایم را نظاره کن، مرا غرق در غبار ساخته ای، عطش داغ کویر تو، تصویرم را سوخته، ردپای بی وفایی های تو بر دلم مانده، پرهای پروازم را شکسته ای، با بادهای پائیزت خزانشان ساخته ای، تارهای موهایم از رنج هایی که تو برگرده ام انداخته ای بسان ابرهای سفید گشته اند، تو ذهنم را مشغول بر اندیشه های خوفناک کرده ای، تو حایلی بین من و خدایم، تو مرا از دنیای بی زمانیم به خود کشیده ای و حرص و ولع پایان ناپذیرت را بر من غالب نموده ای، حالا من در مخوف ترین سلول های زندان تو اسیرم، اما امروز روز حساب من و توست، امروز روز باورهاست، امروز با یک سیلی بر صورتت، ساکت و بی پروا از درون تو خارج می شوم بگذار دیوانه بخوانندم، وقت پرگشودن است امروز قانون آزار دهنده ات را می شکنم و با تو در پای میز محاکمه حاضر خواهم شد، دیگر به چشمانت نخواهم نگریست، تا شقایق ها را جایگزین آن سازم.

 حالا  دیگر در آسمان ها در اوج بی زمانی زندگی خواهم کرد. دیگر رازقی های عشق همراه من خواهند بود. من دیگر فقط به استقبال عشق خواهم شتافت، دیگر مرگ باورها را نخواهم دید، حالا دیگر هر روز تا  طلوع خواهم رفت معنی سحر را از خودش خواهم پرسید، گام هایم را تا سرزمین مهر پیش خواهم برد، دیگر برای هر نفسی قیمت تعیین نخواهم کرد و به پای نفس های عاشق خضابی از ژاله های چشم خواهم گرفت، دیگر انگیزه ام تا ناکجا آباد نخواهد بود پای در راه کهکشان ها خواهم گذاشت و تا پیش خدا خواهم رفت.