کشکول عشق

شب قدر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
 

صنما ملتمسم راه دراز آمده ام           حج نشد قسمت ما وادی، راز آمده ام

شب قدراست وشب رحمت خورشیدی تو   چه شود فرض بگیری به حجازآمده ام

صنما ملتمس بوسه زرخسار توام       شمع خاموشم وبا سوز و گداز آمده ام

ساکن کوی خراباتم ومیخواره پست      دستگیرم شو که من بادف وساز آمده ام

همه امشب سوی مسجد من میخواره کویر   چه کنم واله عشقم به نماز آمده ام

دفترم را بنگرغرق گناه است وعتاب          توبه ام را بپذیر بهر جواز آمده ام

اینک این بنده مهجور وتویی شاه بقا     چه کشیم یا که گذاری به نیاز آمده ام

گفته بودی که دراین شب همگان لایق مهر   من غلام توام ای شاه که باز آمده ام