کشکول عشق

تقدیم به همه دوستان عزیزم که با نظراتشان مرا دلگرم می کنند
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
 

راز بقا

چنگ گرفتی به دست ، ساز و نوا میکنی
این چه نوایست کان ، همره باذ صباست 
رقص دهی باغ را ، زآن همــــــه آواز شور  
زخمــــه چو بر آن زنی ، دل متجلی کنی  
دوش که چنگی زدی چنگ گرفتم بدست
شحنه به بندم کشید گفت به حدش زنید
گفتمش این نغمه ها ذکر رسای بقاست
گفت مزن زخمه چون شور بپا می کنی
گفتمش این قطره ها ، نغمــه آواز اوست
گفت به بندت کشـم ، پرده دری کرده ای
گفتمش این دل بود نی که زخاراو سنگ   
گفتمش از گل دهد ، بوی نکوی صـــــنم
گفتمش این ذره ها ، آینه ای از خداست  
گفت تو تقلیــــد کن ، هر چه بگویم تو را

 

بردل باران وخاک نغمـــــه عطا می کنی
بردل عشاق مست سوز و ثنا می کنی 
گاه به بلبــــــل دهی ، راز بقا می کنی
بر دل دیوانه ایی ، میـــــــکـده بر پا کنی
مفتی از آنسوی گفت کارخطا می کنی
گفمش این چون کنی گفت غنا میکنی
نغمه آواز دوست ، شکوه چرا می کنی؟
بر دل عشاق مست ، غلغــله بر پا کنی 
شادی عید خدا ، سوگ و عـزا می کنی
چون که ببارد ز ابر رقص وسما می کنی
گفت چوگل دیده ای سجده ادا می کنی
گفت که کافر شدی شرک خدا می کنی
میوه ذاتم چــــــرا ،قطع و جدا می کنی؟
ورنه به بنـدت کشم فاصله ها می کنی