کشکول عشق

خوشبختی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
 

ابتدا و انتهایم یکی ست ،

عاشق دلبری بی نام و نشانم و دستان تمنایم به سوی اوست

نگاه پگاهم مخمور دیدار اوست و امیدم لبخند آفتاب گونه اش

نماز و نیازم به نغمه هایش آمیخته ام تا غزلهایم آسمانی باشند سرچشمه نفسهایم از گل وجودش حیات یافته اند .

شمیم قدسی زلفش دگرگونم ساخته تا قدمهایم رقص عشق و مستی باشند ذره ذره آفرینش را ستایش می کنم که با شمیم و نگاهش پیوند خورده اند

ابرهای خاکسترب از درونم رفته اند تا فقط بارش عشق او را داشته باشم

من خوشبختم و غرق نعمت و رحمت که همنشین مهتابم ،

مهتابی که چهره از آفتاب او تابان ساخته

امروز سرزمین مشکبوی شیراز را با او پیمودم و سوگند دوستی را با او بر سر تربت رند خرابات و استاد سخن آسمانی نمودم

آری من خوشبختم که دست در دست گلی آسمانی دارم .