کشکول عشق

خدای من
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
 

اکنون که شب است و غوغای شب و یاد تو  آسمان دلم را روشن ساخته، نگاه سفید هلال مهتاب با هر تپش قلبم دوستی های تو را بیادم می آورد ، یاد تو سرمستم می کند و هیچ دلواپسی ندارم.

ای دوست بی همتای من، خوشحالم از اینکه تو را باور کرده ام و از گل وجود  تو رایحه ای خوش به مشامم می رسد ،تا وجودت را زلال تر از باران و آبی تر از آسمان حس کنم، و این یعنی نزدیک شدن به یقین و تو را داشتن، و برایم این حکایتی است آمیخته به معرفت که با تبسم و نجوایی بنام توبه آغاز شد. وجودم از پیج و خم های سخت گذشت ، کم رنگ شد، گاه متعفن شد، اما در دامن هیچ دشت و مردابی فرو نرفت و محو نشد تا  از شب گذشت، و بگذار با تو یگانه روشن تر بگویم که من هدیه ام را سپیده دم از تو گرفتم ،و آن نوای زیبای تو بود که از خواب بیدارم کرد و این به معنای آشیانه ای از توست برای من، پر از محبت و لبریز از عشق . و اکنون قرار بی قراری هایم را از تو دارم و با همین آرامش و پالایش سرودهایی برای دل های عاشق می سرایم و در دفتری به رنگ صبح می نویسم ،تا فرداهای آنان که تو را دوست دارندرا لبریز از ترانه و شادی کنم. پس من عاشقم به تو چون بی نشان بودم نام و نشان از تو دارم.

عاشقم به تو چون دوست داشتن را از تو آموختم و در قطره قطره دوستی های تو غرقم و عطش کویر  دلم از نگاه دریایی تو سیراب شد.

عاشقم به تو چرا که وسعتم دادی و روح خاموشم را روشنی بخشیدی و آنگاه که تنها بودم مرا یافتی .

عاشقم به تو چون همیشه بیداری تا چشمان دلم را روشن سازی و این وفاداری ات را با دوست داشتنم به اثبات رساندی.

و اکنون من بر بام عشق تو خانه دارم، و من عاشقم به تو چون همه این خطوط را با صداقتی آمیخته به عشق تو نوشتم و واژه هایش را در لحظه لحظه های شب بدون هیچ مقدمه ای از آسمان دیده گانم باریدم تا بدانی که دوستت دارم.                                                                                 

                                                                                              ذره خاک