کشکول عشق

باغ خاطرات
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
 

باغ خاطره هایم را آباد می کنم و از باغچه دلم گلی به طراوت گل واژه های عشق برایت به ارمغان خواهم آورد. امروز آزادم ،  از خویشتن خویش بریده ام تا تو را داشته باشم ، لب باز کن تا اینکه طنین صدایت احساسم را بیدار کند و حریر نازک احساست به شوقم آورد ، نسیم خنکای وجودت را روزنه امیدی ساز تا نفس هایم را تازه سازد و امید را برایم صد چندان.

به خانه باز گشته ام ، چکمه ها و لباس جنگ را به دور ریخته ام تا برقعت را رخت تنم سازی ، افت و خیز چند ساله ام به آرامش رسیده ، و دنیا برایم کوچکترین کوچک هاست. در بیدادگاه حوادث خود را محک زده ام ، اکنون باور دارم زلال دریای عشق آبی تر از آبی و چمنزارش سبزتر از سبز است. گل های عشق را در هیچ باغی جزباغ عشق نمی توان یافت و فقط پرنده این پاکترین مائده آسمانی می تواند در پهنای آسمان دل عاشق به پرواز درآید و هیچ جرعه شرابی جز شراب ارغوانی  و ناب عشق ، عاشق و معشوقی را مست نخواهد نمود.

جنگ تمام شده ، می خواهم توشه سفر راه عشق باشم نه تیشه قطع امیدها و آرزوها ، مسلسل را زمین گذاشته ام ، می خواهم برای عشق و بنام زندگی دل های شکسته را بهم پیوند بزنم و شاهد گسستن مهر و محبت ها نباشم ، نمی خواهم دیگر نگاهم ، زبانم ، احساسم ، شاهد ویرانی نقاشی های بی بدیل حضرت خداوندی باشند.

زخم هایم می سوزند اما  دلی را نخواهم سوزاند ، گرچه همچون مترسکی مسکوت مانده ام ، خسته و مجروحم ، اما زشت و زیبا را کماکان تشخیص می دهم و از زیبائیها و احساس های شورانگیز استقبال می کنم ، جنگ تمام شده و من برگشته ام ، تازه وارد سرزمین احساس تو شده ام ، فریاد میزنم تا تو را بیابم ، نگار من  !  گاهی آرام آرام راهها را طی میکنم ، از تو دست نخواهم کشید ، عشق تو چون تصویری جاودان بر صفحه احساسم نقش بسته است ، ورد زبانم نام توست ، گرمای تو ، نگاه تو  ، در خیال افسون شده ام چون  چشمه ساران جاریست  ، جنگ تنم را مجروح ساخته ، اما عشقم به تو را نه !

آن روز که رفتم  تو نگاهم کردی  ، معنی نگاهت را هیچ گاه فراموش نمی کنم ، آنوقت که تو اشک هایت را می باریدی من خون دل باریدم، همه جا برای من هم ابری و خاکستری بود ، می دانستم مهربانی ، و اکنون می دانم مهربانتری ، پس بازهم آواز دلنشینت را در گوشم نجوا کن ، من برایت می خندم تا لبخند تو را ببینم ، بیا باز هم لبخند بزن تا باز چون شکوفه های بهاران باطراوت و شاداب ببینمت و بخواه تا مستی و شورم را باز عیان کنم ، باز آواز عاشقی بخوانم و صدای رگبار گلوله ها را فراموش کنم. کنارم باش تا از طراوت شکوفه های لبخند تو خرمن طلایی عشق را پیش رویت نمایان سازم تا چشم انداز  زیبای شکوه ورود تو باشد.