کشکول عشق

آواز عشــــــــق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
 

قلب آسمان امشب آرامشی به سان آرامش عاشق به معشوق رسیده را دارد و من آرزوها و رویاهایم را بر زورقی در فضای لایتناهی به حرکت در می آورم تا در بلندای آسمان در رسای عشق با تو سخن بگویم. می نویسم برای تو، برای عشق تو، تا ته جوهر قلمم خشک نشود و همچنان در شور عشق تو تراوش کند. می خواهم قلب کوچکم را با قلب بزرگ تو پیوند بزنم تا درخت صبوری های هر دو آنها پربارتر و ریشه دارتر در برابر طوفانها و طغیانها استوار بمانند، تا قایق عشق را روی کوه عشق آرامش دهند. آفرین بر آنکه غزل عشق را سرود. دفتر زندگی ما را به عشق مزین نمود، آن دفتری که هر روز در حال ورق خوردن است، با تمام خوبیها و بدیها، کامها و ناکامیها در حال گذر است. گاهی همراه با قاصدک های احساس، گاه همراه با شقایقهای رویایی، مواقعی هم با خاکستری ها و تیرگی ها، و زمان از حرکت باز نخواهد ایستاد. باید قدمها را متعادل برداریم و هم قدم شویم با زندگی و عشق را سرمشق و سرخط آن قرار دهیم. اکنون از کام من بشنو و در عمق چشمانم بنگر و به مدد دوستی، آنچه را از وجودم می تراود، برایت بنویسم. دوست من، به پاس عشق، پس از سالها سختی و مشقت روحی و جسمی و ناآرامی به آرامشی نسبی رسیده ام. اغراقی در کار نیست و نمی خواهم قلم فرسایی کنم. با عشق و محبت، زندگی را لااقل اندکی لمس کرده ام. درست است، حالا هم گاهی بارانی ام و به دشت سبزترین ها نرسیده ام، اما با عشق و نگاه به معشوق، لااقل اندکی سبزینه دوست داشتن را حس کرده ام. من اصلا رنگها را نمی دیدم، نگاهم یخ زده بود، گرمای هیچ نگاهی را درک نمی کردم. طنین زوزه گرگها برایم مفهوم تر از آواز قناری ها بود. تمام احساسم گنگ و یخ زده بود و در مسیری بغض آلود قدم می زدم. با زمستان همراه و عجین بودم. حتی در فصل بهار هم افکار سرد و زمستانیو سکوتی سرد و شلاق سختیها مرا به نعره وا می داشت. گاهی امید و آرزو ها را از دور می دیدم، اما همیشه آماده هجرت از نزد من، روگردان از پیکره ام و هیچ چیز فراخور حال من نبود و به تعببیری تنهاترین غریب نشین فصلها بودم. همه به جشن بالندگی بهار دعوت می شدند، اما من دوری می جستم. هدیه سخاوتمندانه دنیای بدون عشق به من تنی رنجور و زخمی و درونی فاسد و متعفن بود. همه پیامهای مهربانی که همانند نسیم می وزید را همانند زوزه گرگها می پنداشتم و مانند درنده ای زمزمه ها و نوشته های عشق را می دریدم و آنچنان بودم که گفتم و نوشتم. اما اکنون به یمن رسیدن معشوق و تراوش در وجودم با شهامت تمام از کوچه پس کوچه های زمستان گذشته ام و از تودرتوی شکوفه ها، گلهای اقاقیا، سوسن، نرگس، اطلسی و نسترن به گرمای بهار رسیده ام و چه شیرین و شکوهمند است تولد عشق در وجود آدمیو چه بهانه ای از این بهتر به آغاز زندگی و نوشتن و این یعنی نزذیک شدن به خدا. ای معشوق من، با ناب ترین غزلها و یک دنیا سبزینه و سبویی لبریز از شراب مهربانی آمده ام. مرا به جشن آمدنت راه بده تا آواز دلنواز قلبم را که تو حکاک سروده هایش بوده ای برایت نجوا کنم و تو ترانه هایم را برای قناری های عاشق بخوانی و بگو که من زمستانی را به بهار رسانده ام و این فخر توست و آن را به زمین و زمان بفروش و آنگاه دیگر دروازه قلبت را به رویم مبند. قلب من هم دروازه ای شد برای ورود محبت و این از وجود توست. اکنون که تو مالک قلب منی، هیچ بدی را حق ورود به آن نیست و این اتفاقی است والا و بی نظیر. حالا اینجا آفرینشگاه مهربانی است. در این بیکرانه، مهربانی ها می آیند و در حرکتند، می آموزند و به قلبهای دیگر هجرت می کنند و قلب تو دریایی است بیکران که از عصاره زلال آن چشیدم. اکنون قلب ساخته دست و عشق تو، مست مست و راهی به سوی قلبهاست. آیا آواز زیبایی این قلب را می شنوی؟ زمزمه های مداوم، نگاه های آشنایی و مستی واقعی که همچون نمازهای یومیه ادا می کنم. ای شادمانی من، با تو پر گشوده ام، پریدن را از تو آموخته ام. رودخانه وجودم از چشمه وجود تو زلال زلال شده، آنچنان که دریچه های باز وجودت، نسیم فرح بخش بهار را به وجودم دمید.