کشکول عشق

حقیقت گمشده
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

به دنبال حقیقتی عریان ، گریان به این سو و آن سو می روم ، باکم از انگ دیوانگی که بر من می زنند نیست ، احساسم را بدون هیچ وحشتی بیان می کنم ،

حقیقت را شاید در کوچه پس کوچه های بی رحمی پشت سایه های سیاه پنهان ساخته اند .

پدرم به من آموخت آغوشم را برای پذیرفتن حقیقت بگشایم و زیستنم را با حقیقت پیوند بزنم و بدون بهانه خاطرات و آرزوهایم را با حقیقت بنویسم و بیان کنم

اکنون که احساس بلوغ می کنم حقیقت گم شده است ، در سرزمینم حقیقت را نمی یابم و اصل حقیقت را به رخ همدیگر می کشیم و این واقعیتی است که در نقاب مصلحت اندیشی در خاک دفنش نموده ایم .

خودم را سرزنش می کنم که جای حقیقت را نیافته ام تا گرد و غبارش را بروبم شاید باز طلوع کند و آستان احساسمان را روشن و نکوهش می کنم و آنان که حقیقت را پنهان ساخته اند .

اکنون در یافته ام که بدون آفتاب حقیقت نمی توان زیست و خود را آدمی نامید

بدون حقیقت عقل و خرد و هوشم فراموشم خواهد شد و احساسم خاموش ، اسرار وجودم خام و ناپخته خواهد ماند و ترکیب آب و خاکم آلوده

آدمی بدون حقیقت جاودان نخواهد شد و عیار بودن بدون حقیقت بی معنی ست .