کشکول عشق

عشق کجاست ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

امشب حقیقت ایمانم به عشق را برایت می نویسم ، ببین دل نامهربانت با من چه کرد  ؟ تو را در لابلای افسانه ها یافتم و چشمانت را در قاب دلم آذین کردم ، شاید باور نکنی امّا چنین است  .

تو را گفتم در آیینه به چشمان خودت بنگر ، خواستم در مردمک چشمت بهتر ببینی ام و کفر  و دین و حجاب و عریانی عشق را نیک تر نظر کنی و باورت را پر رنگ تر عرضه نمایی ،

گفتی می خواهی در شعرهایت باشم امّا در دلم نیامدی ، در خیالم تو را بردم امّا خودت نیامدی ،کجا وکی خشک رود دلت را با اشک چشمانم پر آب کردی و در دشت دلت گلی به نام عشق کاشتی  تا با آن ژاله آمیخته با بوی نسیم سحر آبیاری اش نمایی  ؟

 ناب ترین نگاهت را کجا در نگاهم دوختی و دستانت را در تار و پود دستانم کی نهادی تا تو را در حدیث دلم بیشتر نجوا کنم؟

  بر لبهایم نگریستی امّا از سردی و گرمی آن بی خبری و لرزش احساس آن را هیچ گاه نچشیده ای . پنجره دلم را برایت گشودم سرکی کشیدی و رفتی ، پنداشتی نگاه بر مغاکی هولناک فکنده ای ،

چشمانت را درست نگشودی که آنجا مأوای توست ، رفتی دلم شکست و پنجره اش فرو ریخت ، گوش هایت صدایش شنید امّا بی تفاوت گذشت .

در مسیر گذرت گل ها کاشتم ، گل ها را نگریستی امّا بر روی خار گل ها نظری نیفکندی و خون دستانم را دیدی، لبخندی زدی و گذشتی .

هرگاه نسیمی وزید نگاهم به باد بود  شاید شمیمی ویا افشان موهای خم درخمت با طراوتم سازد امّا نشد و مأیوس گوشه ای نشستم، اکنون بگو کجاست صداقت عشق تا هر شبم دیوان شعر و غزلی برایش بسرایدو شب هایم یلدای عشق  باشد  ؛

 آری : عاشقی را باید باور داشت و با اشاره ای در یافت ، همانطور که واژه عشق کلمه ایست و راحت می توان نوشت به نگاهی می توان باورش داشت ،

نگاه عاشق یا معشوق هم چون نسیمی است که سرزمین  دل هاشان را در می نوردد و خنکایش تو گویی شادی و سروریست که بر عروس و دامادی جوان در شب عروسی به زیباترین شب زندگیشان فرا می خواند .