کشکول عشق

شاه شهید
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
 

 

چند خطی گفتم از شاه شهیــــــد
گفت اینهــــــا را که گفتی گفته اند
لیک تکلیـــــــف بر ســـــــــالک بگو
کی درآنجا کشته شدجان حسین ؟
آبیاری شد ز خونشان جوش عشق
نقـــــــــل کن درسی برای این زمان
تا که ما هم هــــــمره ایشان شویم
گفـــــــــتم او را گوش کن تکلیف را
می شود آزاد باشـــــــی هم چو او
می شــــــــــود اندر دلت یک دلبری
هر تعـــــلق از زمین باشـــــــد تو را
هم چو آنان از یکـــــــــــایک بگذری
نی دریغ و نی تو را حســــــرت بود
تشــنه گر ماندی در این حسرتکده
مرگ سرخت به ز ننگ زندگیـــست
می شود پس رهـــــــرو آن شاه بود
می شود همــــــــراه او شد جاودان
میشود خونت کنی در خون عشــق
می شود سوزی تو صـــد نوبت ولی
می شود هر کوی و برزن خــــانه ات
صد هزاران پای بوست روز و شــــب
می شود یا شمع یا چون شــــاپرک
میشود همچون حسین باشی وحید
پس شود هم چون حسین آغاز کرد
همتی خواهــــد چون آن مردان پاک
میشود تا این قفس ها را شکست
جوششی خواهد حســینی در بلا
لیکن اینها را همــه جوهر ز توست

 

مقبلی آن سوگ ها را می شنید
یا که زنده یا یکاــــــــــیک مرده اند
از دریغ و حســــــرت و کشتن نگو
زنده شد ایمان به دامان حســین
جام می از چاه کوثرنوش عشـــق
تا ز عاشــــــــــورا شود در جانمان
با همان هفتـــــاد و دو پیمان زنیم
قطره ای ز آن یم شـــنو توصیف را
خــــــم نگردانی ســـــــرت نزد عدو
هر کجا باشی همــــان یک بنگری
وانهی هـــــــرگز نپرسی پس چــرا
نه تو را اصغـــــــر نه باشــــد اکبری
هر چه پیش آید تو را نصـــــرت بود
عشـــــق را بر آب حیــــــوانی مده
سر به نی دادن همــان آزادگیست
هم چو ســــــردارش شبیه ماه بود
نام نیک ات در زمین و آســــــــمان
چون چنین گردی شوی مدیون عشق
باز برگردی و باشـــــــــــی منجـلی
جمله جان ها می شود میخانه ات
نـــــــــام تو آرد جــــــــوانان را به تب
هر دو می ســــــوزی ولی نزد ملک
یا یکی از ظـــــــالمان هم چون یزید
مشــــــــکل درماندگان را بـــــاز کرد
نفـــــــــس را با ضربتی کاری هلاک
بندهای جهل را از خود گســـــست
تا بســــــــازی ســــــــــرزمین کربلا
راه را آغـــــــــــاز باید از نخســــــت