کشکول عشق

زلال دوستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

  

روز و شب هایم تکراری نیست ، آموخته ام به روزمر گی ها دچار نباشم و زیبائی های روزگاران را در زندگی ام جاری سازم، گاهی غرق در سکوت و به دور از همهمه ها رویاهایم را در واقعیت هم دیده ام، همیشه زیبائی ها برایم مقدس بوده اند و هر زیبایی را ستوده ام ، زیبائی ها برایم نقش آفرینی کرده و لبریز شادی ام ساخته اند، سفرهایی که در عالم خیال رفته ام و جزئی از آرزوهایم بوده به واقعیت پیوسته اند و اینها از جریان مهربانی دو طرفه در زندگی ام بوده است   آری من مسلک و آیین مهر را به وجودم فراخوانده ام، یقین دارم گاه غصه ها قصه می شوند و یا قصه ها غصه می آفرینند  ،همیشه بین قاف و غین را که می نگریم درون قصه ها و غصه ها یا قربانی شده ای یا غارت شده ای هست.

اما من قسم می خورم به زلالی این دریا که اکنون بر ساحلش آرام گرفته ام شعرها و قصه هایم را با احساسی پاک همچون احساس کودکان بر صفحه سفید جاری کنم شاید سرودهایم شادی بخش دل ها باشند ، می خواهم آنان که دیباچه ام را میخوانند به بلندا پرواز کنند و از فراز و نشیب ها نهراسند.

نسیم را دنبال کنند اما با طوفان همراهی نکنند، زیرا طوفان زورق ها را می شکند و هیچ زورق شکسته ای به ساحل نخواهد رسید ، گرمی وجودمان را به یکدیگر و لبخندمان را به رخسار هم فراموش نکنیم تا جاودان بمانیم که این رسم جوانمردان عیار است.