کشکول عشق

نزول مهر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
 

عاشقانه هایم را بر قابی به بیکرانی آسمان روی افق طلوع خورشید نوشته ام تا چشمانی را که طلوع را می نگرند  در قاب عشق آغاز روز را جشن بگیرند و روزشان را غرق در واژه هایی از جنس وصل باشند ، لیکن رنج ها و دردها و غم هایم تا  بر نقش غروب تا پیوند غم ها و جور و جفاها با شبانگاه باشند. بلکه هیچ جان ودل و چشمی را مکدر ندارد و نیازارد .

من پیرو راستین دلم درد و دلهایم را آرام زیر نور  ماهتاب زمزمه می کنم نمی خواهم از غصه هایم قصه بسازم و قصه هایم غصه ساز باشند .

شعر هایم را با خاطرات تلخ دیروزها آلوده نخواهم کرد ، تا در نفس غزل هایم نام آشنایی به نام امید را متجلی سازم .

 اکنون بگو عاشقانه هایت را به چند می فروشی که من با ترنم غم هایم و با طراوت اشک هایم خریدارم تا با سخاوتمندی در اشعارم نجوا کنم .شاید شبی لالایی مادری برای کودک معصومش باشد.آری من واژه ها را به اسارت نمی گیرم تا نقشبند سیاه بختی ها باشند . این شعری ست عاشقانه در اوج خیال و آرزوی شاعری که عمق نگاهش ، دلش و جانش معشوقه ایست به نام خدا ...

 میثاقم چنین است : پنجره دلم را گشوده ام تا همه پنجره ها برایم باز بماند  برای مهربانی و مهربانان می بارم تا همه نامهربانی ها را بشویم ، سپید می نویسم تا سیاه و خاکستری در نوشته هایم جایی نیابند ،  می خواهم وقت نزول مهر ، نقشی از لبخند بر لبانم باشد  تا آدمیان از لبخندم خنده باران شوند.