کشکول عشق

بی قراری
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 
 

دل و جان مگرچه خواهد که کند امیدواری
نه پسند زر نماید نه دری به کـس گشاید
دل اگر به عشق آید ، به ره دمشــــق آید
بیقین که عشق عاشق نبود بجز حقایق
چه حلاوتی نماید ، که دل از همــــه رباید
زکمند موی مشکین همه راکشد بدامش
توجوان نیک سیرت به خودآی وگیر عبرت
نه غلام میگریزد ، نه که شاه می ستیزد

 

به جز آنکه میل دارد به نگاه گلــــعذاری
مگر آن که یار آید ، برسـد به بی قراری
نرود به شهریاری ، اگرش برد به خواری
نه طمع به افتخاری که رودبه خاکساری
ننشسته یکدمی راهمه دم کندشکاری
نه هراس گرز رستم ،نه ز تیغ ما ز یاری
به تو هــــم گذر نماید ، ره دیگری نداری
که اگر نظــــر نماید ، دگرت چه اختیاری