کشکول عشق

مناظره
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
 

پیر را گفتــــــــم کجایی در طلب ؟
مانده ام با این همه شور و نشور
گفت : ای غافل بود از عاشـــقی
خشک لب بینیم گر چون تشنگان
گفتم اورا : قد خمیدی چون کمان
گفتم او را : جوش داری آتشــــین
گفتمش :خون چیست برپیراهنت؟
غـــــــرق گفتم گاه در بحـــر دلی
گفتمش : اهل کجایی گفت او :
گفتم او را : خانه داری بر زمین ؟
گفتم او را : قانعی از رزق و روز ؟
گفتــــــم او را : از نژاد کیستی ؟
ساکنی اندر کجــــا گفتم وطن ؟
گفتمـــــــش : آخر بجویی یار را
گفتمش :مردم چه نامندت بگوی؟
 

 

روز و شب بینـــم تو را در تاب و تب
گشته ای زرین جـمال و خشک لب
صـــــورت زردم از آن باشــــد سبب
تشــــــنه ام بر باده آن بوالعــــجب
تا نباشـــــــم گفـــت بر او بی ادب
گفت آتش عشقست ازاوروز وشب
خون دل گفــــــتا که باشد از تعـب
گفت : آری این مرا باشــــــد طرب
از بهشـــــتم جایگــــــاه منتــــخب
نیست گفتــــا حاجتی بر یک وجب
راضـــــیم گفتـــــا به یک دانه رطب
گفت : معشــوقم بود اصل و نسب
گفت : آزادم نه رومـــــی نه عــرب
گفــــت : نادان بر دلــــم دارد تعب
داده اندم گفت : عیــــــاری لقب