کشکول عشق

کویر دردها
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

واژه ای به نام آزادی را در جوهر قلبم این سو و آن سو یدک می کشیدم امّا در وجودم فرو خورده ام ، هر جا سفره ای رنگین بود و لبانم را چرب کرد ، واژه آزادی را گستردم و نمایشی شورانگیز با آن دادم و آنگاه که خدمتگذاری ام پایان یافت،

 واژه ای که گسترده بودم لگدمال کردم و  صحنه را جمع و مرزهای آزادی را ویران.

در گستره این سرزمین پهناور چون من بسیارند که وجدان خود را به لقمه ای فروخته اند و قلم را در اختیار غول های سپید و سیاه می لغزانند .

تا تکلیف ها را آنان املاء کنند و من فراموش کرده ام که انسانم ؛

 افکار و عقاید م به پشیزی سرکوب کرده ام تا غول ها آزردگی نداشته باشند و بزودی حقایق آشکار می شوند و من بازنده در این روزگار .

من اسیر قدرتی پنهانم که قدرت احساسم را  هیچ می پندارم تا در کویر دردها غوطه ور باشم .

می توانستم ارزش ها را بی قید و بند بنویسم و حدیث عشق را آسمانی ، امّا مرا از دهلیزی تنگ و تاریک ترساندند و من تابع اعتقادی کور شدم.

 و دلداده گی ام را به آنان که دوستشان داشتم از یاد بردم .