کشکول عشق

تو را عاشقــم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
 

 

جانا تو را عاشقم و تعلقم بی حساب و بی غایت شورانگیز  چنانکه دیدارت به جوششم وادارد و صحبتت به فعل سجود ، که وصف آن نتوانم به جوهر و قلم و دفتری و آنان که از حالم بی خبر چه دانستنی که به کفرم خوانند.

درشگفتم که در هر گوشه ای نغمه ها و آهنگت به گوش دل شنوده و اشتیاق و ذوقم برافزوده گردد ، اما بر باور خلق نیست و اینم توهم پندارند و جنون که شب نشینی عیاری اش چنین داشته.

آری: ذره ها با من از تو گویند و من به مقتضای زلالی دلم که از شراب ارغوانی نیمه شبت ارزانی ام داشته ای سخنانشان را در می یابم و به حیرت مانم.و لیکن حکایتم پنهان نتوانم اگر چون حلاج بر دارم کشند و مقتولم سازند.

مرحبا ، مرحبا بر تو که چنین جوش و خروشم برافروخته و بر افزوده ای که فطرتم بر عشق از یاد نبرم و نکاحم بر دوستی تو پای بر جا دارم و خدمتت را افتخار، این مرا در جهان خوشتر  و به از سیم و زر که سیم و زر را فنا باشد و محبت تو را بقا چطور کراماتت پنهان کنم که هر نفس برآرم ز نفحه ازلیت دارم و تکاپویم از لطف زبانی توست ، حدیث حسن تو را چگونه پنهان سازم و نهان که اختران ز جلوه ات نورباران و در رقص و سماع  ، مگر نه اینکه افلاکیان به شوقت به عرض وجود و خاکیان به نقش و سجود.