کشکول عشق

سرمشق عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٥
 

نامت را سرمشق انشایم نوشتم، متن انشایم حدیث حسن تو بود ...

احساسم را گفتم و تمام وزن و قافیه های غزل هایم هم ردیف با نفس های تو بود. خواستم گذشته ها را به یاد بیاوری میخواهم سخن ها و افکار درد سرساز از تو دوری کنند و آبگینه رخسارت چراغ آسمان .می خواهم میان باغ قصه ها آوازه خوان عشق باشی تا ترنمت همه را سرمست کند.می خواهم تابلوی زندگی ات خط خطی یا نامرئی نباشد، تصاویرش گویا و پویا باشند .

آری: برایت نجوا کردم تا حس ام کنی ، دستانت را گرفتم تا لمسم کنی ؛

می خواستم دستان عاشقی را بگیری که هر چند اندوهش بی پایان است اما گرمایش آرام بخش ،

می دانم از سرکشی هایم آزرده ای ، لیکن می خواستم بدانی سرکشی وجود آدم های عاشق را هم نفرت انگیز جلوه می دهد، اما پرتو گذشت بر ظلمت واضح است و آشکار .

ای آشنای همیشگی : از احساس دوستی و محبتی که به تو دارم آرزومندم همیشه حقیقت را درک  کنی تا من معجزه بازگشت و وصالت را به زندگی بی پایان جشن بگیرم و در کنارم باشی  ،عیاری را دریاب که تو را در انتظار است .