کشکول عشق

از خموشی تا خروش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

لحظه هایم را ورق می زنم و تپش قلبم را آرام؛

پنجره نگاهم را باز گذاشته ام تا به بازیچه های روزگار بخندم ،

خموشی هایم را به خروش آورده ام تا پاسخ اشک هایم شبم را فریاد بزنم .

دیگر از تنهایی نمی هراسم و با انتظارهایم سخن می گویم تا در کوی بارانی احساسم اندوه هایم را جاری کنم و زمزمه های دلتنگی ام را عریان .

آشوب درونم را با غزل هایم آرام ساخته ام تا عاشقانه ها را از خلوت درونم بشنوم ،

شاید طعم تلخ تنهایی هایم را تلخ تر نچشم

شعری برای بهار سروده ام تا گل های پژمرده باغ احساسم را شکوفا سازد ،

و من با اشک دیدگانم آبیاری شان کنم تا نفس هایم خوشبو باشند .

بغض هایم را به صلیب کشیده ام و فاصله ام را با آرزوهایم کم نموده ام ،

می خواهم نفس بکشم، چون قفس های اطرافم را شکسته ام ...

در کوچه پس کوچه های خویشتن من هیچ پرنده ای در قفس نیست و آنان سهم خود را از مهرورزی و عشق گرفته اند ،

پژواک نغمه های مهربانی را از دور دست ها می شنوم و گاهی در خیالم پرسه ای در سرزمین مهربانان می زنم و گاهی آنان را صدا می کنم، شاید صدایم را بشنوند.