کشکول عشق

حد یث عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

من از بلبل حد یث عشق را آموختم

که در کنج قفس هم او ،برای دلبرش مستانه می خواند

چرا در بند خویشی،آزاد کن آواز را،  معشوق می فهمد صدایت را

سرودی ،نغمه ای،کاری بکن،شاید دگر فردا نیاید0000000

بیا و یک نظر بر گوشه دل کن،ببین دیده های یار بر تو، مشتاق دیدارند

کمی بالا ببر سر را،نگه بر شمس عالمتاب کن،هر روز او را غروبی هست

اما،چو فردا می رسد،با عشق،با نور،باشور،جهان را روشن از نورش نماید

پس تو ،مشو مایوس،برخیز،شادی کن،گذشت از ما دگر عمری

تو دیگر،جوانی را مکن باطل،شاید دگر فردا نیاید00000

بخوان این شعر را بارها،اما،در زیر نور ماهتاب شبکه من اشکهایم راچکیدم بر عشق

لیکن اشکهایم از شوق بود