کشکول عشق

آسمان احساس
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

دلم آهسته آهسته به دنبال عشق رهسپار است،روی دا مان دشت شقایقها

به دنبال طلوع وصال ودیدار جمال یار،آسمان احساسم تنهای تنهاست

آسمان دیده گانم رابارشی طربناک نموده ،وهمین غرق آرامشم ساخته

شاید دیروز هایم را باور نکنی،اما در کوچه پس کوچه های زمستان وجودم محبوس

بودم،بی تاب قدری گرما،به هر دری می کوفتم صورتکهایی خوفناک سرک می کشیدند

سایه های سیاه همه جا همراهم بودند،همه وجودم راتصاویری از جنگ فرا گرفته بود

صدای بمباران ورگبار گلوله هایی که از سلاح جهل شلیک شده بود وجودم را به آتش

خشم خود می سوخت٠وجودم چون کویری دهشتناک بود ،هیچ درخت عشقی نبود

گاهی اگر خرابه ای هم نمایان میشد آغشته بر خون بود،گویا چشمه ای از احساس و

مهربانی هیچ کجا نمی جوشید٠من همه جا را مفروش از محنت وغم می دیدم٠

سر هر بام خرابه ای هم گاهی کبوتری خسته و بی پناه ،بی رمق و سرما زده

و لبالب از تمنای یک بام سبز در خود فرو رفته بود،ومن همه اینها را با تمام وجودم

حس کرده ام٠اما امشب برای تو می نویسم به برکت وتقدس عشق ،به هم آغوشی

وهم نفسی با زیباترین گلهای خلق شده دوست ،به امید زیباتر زیستن و زیباتر دیدن

اکنون آرامم٠شاید آب حیات عشق مرحمی بر همه زخمهای وجودم بوده و٠٠٠٠

ومن باز هم عاشقانه خواهم ماند،تا دستانم نوازشگری کند بر زخمهایی که نیاز

به مرحمی دارند٠می خواهم همه صبحگاهانم بهار باشد وشکوفه هایش را نثار دلهای

عاشق کنم٠بیا تو هم با من باش تا باغی آبادتر بنا کنیم٠