فدایی عشق

 

زنگاه آن فریبادل و دیده شد به مســتی
نه مکان خـریدم از زر نه زمان برآمد آخــر
به وثاق او درآمد دل وجان فدای عشقش
صنــــما بیا دوباره ، به شــــــرابخانه آییم
نه مثـال من زخاکی که زجنس حورپاکی
سرراهت آیم امشب که بخوانی ام نگارا
نگریستم به مویت ، خم گیسویت گرفتم
خبر آمد از رقیــــــبم ، که نگه بر او بر آری
نه که حاجتم به عطار نه که زرستان عیار

 

چو به دام او درآمد همـه رفت یاد هســــتی
همه کارماهمین شدکه روم به می پرستی
نخورم دریغ و حســـــــرت که بود درازدستی
چه خطا مگر بدیدی که سبوی ما شکستی؟
به یقین رســــیده ام من ، که ز مایه الستی
منه عاشقی به راهی که درآیدش به پستی
سببش چه بود جاناکه زدست ما گسستی؟
چه شدآن وثاق وپیمان که به پای او نشستی
نگـــــــــــهی بدار جانا به نیــــــــــاز زیردستی

/ 3 نظر / 6 بازدید
بهاره

هم شعرش بی نهایت قشنگ بود هم عکسی که انتخاب کردین این دختر با چشماش با آدم حرف میزنه

مهدی

هم شعر شما فریبنده است هم این دخترخانوم . خوش بحال اونی که ایشون چشم به راهشه (البته جسارت نباشه چشم خواهری عرض کردم)

محسن

واقعا هم چه نگاهی .... واقعا فریباست[چشمک]