حال مجنون

 

یار اگر رفت از این خـــانه به دربار دگر
هر چه راند ز درش تا نشود همدم ما
تیر اگر از خـــــم ابرو بزند صــــد بارم
حال مجنون که نداندبجزازلیلی مست
نام یارم مکنـــید از من دیوانه طلــــب
نغمه هاهست زساز همه خوبان باری
هرکه گفتم بکندچاره به این عشق مرا
آن قدر ناله بر آید ز سرا پرده عشـــق

 

اشک این دیده برم بر ســــر گلزار دگر
باز با یار کنــــم صحبت و دیـــــدار دگر
عهد خود نشکنم و بر ســـر پندار دگر
که بجز او نبود همــــدم و غمخوار دگر
راز ما این بود و نیست ز اســـــرار دگر
نغمه اوست خوش آید نه که از تار دگر
شرح ما برده به دیوان و به اخبـــار دگر
تا ابد هست در این سلسـله عیار دگر

/ 4 نظر / 8 بازدید
**/_\**

هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا می شکند

غریب اشنا

این وفاداری که میگی فقط توی شعر و خیال ممکنه. خیلیا که ادعای دوستی و وفاداری می کنن در اولین فرصت ممکن دنبال یه دلبر جدیدو میگیرن

مهسااا

اینم یه شاهکار دیگه خیلی عالی بود

ترانه

حال مجنون که نداند بجز از لیلی مست که به جزاو نبود همدم وغمخوار دگر مرحبا برطبع لطیف و ذوق سرشارتان...